تبليغاتX
ஜ اشک های یخی اما سوزانஜ - مداد رنگی ها
همه مداد رنگی ها مشغول بودند...

 بجز مداد سفید... هیچ کس به او کار نمی داد

همه می گفتند: « تو به هیچ دردی نمی خوری »...

 یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ

گم شده بودند.. مـــداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید ... ستاره کشید ...

و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد.

صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد

 

 

                    

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:2 توسط عرفان |